تبليغاتX
دل نوشته
تنهایی یعنی
تنهایی یعنی من...نه یه حرف بیشتر نه یه حرف کمتر

2 نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:45  توسط امیر مظاهری  | 

روزها
یه روز دیگه هم کاملا بیهوده گذشت...

دیگه نه کلاسام رو میرم نه ذره ای درس میخونم نه ذره ای ورزش میکنم کلا کار مثبت تو مرامم نیست دیگه خب چه میشه کرد.....

فقط یه کوله رویا دارم که هر روز یکیشونو در میارم میندازم دور که کمرم خسته تر نشه....

کی گفته این قانونای درپیت مسخره فکر مثبت و اینارو؟؟؟

کی گفته هر کی شکر گذار تر باشه خدا بیشتر هواشو داره....

فکر کنم هر کی بیشتر جا داره خدا ازش میکنه هر کیم بیشتر جا داره بهش میچسبونه....بعضیا هر روز بدبخت تر میشن فکر منفی کردن یعنی؟رویاهاشون رو بلد نبودن تصور کنن؟بعضیام هر چی میخورن باز سیر نمیشن قرشون سر جاشه یعنی رویاهاشون قوی بوده؟

بیخیال بابا 

من چی میگم شمام بشینین بخواین بخونینش

2 نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:33  توسط امیر مظاهری  | 

خدایا
خدایا قربون دستت کرمتو شکر....

میدونم خودم چهار ستون تنم سالمه از خیلیا بیشتر دارد از حق خودمم بیشتر دارم...

اما دمت گرم...

یه دستی برسون

ممنون

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:5  توسط امیر مظاهری  | 

خودتو فراموش نکن
هیچوقت خودتون رو فراموش نکنید نخواهید هم مرام بیش از اندازه برای کسی بگذارید...بعضی وقتا چنان غرق یکی میشید که یادتون میره مشکلاتی که اون داره ده برابرشو خودتون دارید و میرید به کمک اون....همیشه هم بدهکاریت.....

سعی کنید بدهکار هیچکس نباشید....

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:12  توسط امیر مظاهری  | 

ببخشید تا بخشیده شوید
یادمه دبستان که بودم رو دیوار مدرسه نوشته بود که خلق خدا را ببخشید تا خدا شما را ببخشد.

الان داشتم فکر میکردم من همرو تو زندگیم بخشیدم و کینه هامو خاموش کردم و هر وقت کسی بهم بد کرد به سمتم اومد بخشیدمش....

این روزا خیلی دلم میخواد بخشیده شم...

خدایا خودت منو ببخش و کمک کن که بقیم منو ببخشن...

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 15:49  توسط امیر مظاهری  | 

پایان سال ۹۰ و آغاز سال ۹۱

سلام

نمیخوام که امسال چیزی بنویسم.

سنت شکنیه دیگه.

مهم نیست که چی گذشته مهم اینه که هنوز وقتمون تموم نشده و میتونیم سالی پر از شادی و عشق و موفقیت داشته باشیم.


سال نو مبارک

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:7  توسط امیر مظاهری  | 

بی عرضه
دلم میخواد خدا دستمو بگیره بلند کنه پرتم کنه هرجا که صلاحمه...خودم نه بلدم وایسم نه فکر کنم نه تصمیم بگیرم نه پاشم نه راه برم...چه برسه بخوام بجنگم.....

روزای آخر سال

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:17  توسط امیر مظاهری  | 

شب نوشته

دلم میخواد امشب لباسمو عوض کنم بزنم بیرون....سوار ماشینم شه گاز بدم برم کوه...یا برم دم دریا....

اما حیف که میدونم همینکه درو باز کنم باید به دنیای واقعی سلام کنم

واقعا مهم نیست چه حالی دارم...مهم نیست که کجای زندگی هستم....همیشه آخر شب آهنگ سیاوش میچسبه

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 1:30  توسط امیر مظاهری  | 

تولد ۹۰
سلام

هر انسانی یک روز به دنیا میاد و یک روز از دنیا میره.

در این بازه زمانی قبل از آمدن روز دوم و بعد از آمدن روز اول هر ۳۶۵ و یا ۳۶۶ روز یک بار روزی به نام روز تولد برای فرد مورد نظر روزی خاص به حساب آمده و معمولا در این روز به جشن و پایکوبی میپردازند.

امشب سالگرد تولده اینجانبه...

از روز دوم به بعد به ازای هر ۳۶۵ یا ۳۶۶ روز  یک روز را با دلی کمی غمگین و با یادی شاد از فرد مورد نظر به یاد کردن او و خاطراتی که از او دارند میپردازند.

امسال برای تولدم جای باباییم حسابی خالیه یادم قدیما بعضی از تولدما میرفتم خونشون میرفتیم پارک و سینما و تفریح با هم.

اما امان از من که انقدر بی معرفت بودم و یک ماهی که تو بیمارستان بود رو نرفتم دیدنش و خیلی تو وجودم داره سنگینی میکنه.خدا کنه بابایی منو این بارم مثل همیشه که دردسر سازی میکردم ببخشه هر چند خودم نبخشم.کلا این اواخر خیلی بی معرفت بودم و نمیرفتم سر بزنم...ماهی به ماهی...سالی به سالی...کنکور دارم ...امتحان دارم درس دارم پروژه دارم...کوفت بگیری امیر خان که ادعای زندگی کردنت زمین و آسمونو زن و شوهر میکنه اما از تو خالی انقدر...همه رفتن دیدنش و تو نرفتی...مامان بزرگم بهم گفت امیر بابایی عاشق تو بود...تو رو از همه بیشتر دوست داشت...منم از همه بیشتر دوسش داشتم اما خب چه میشه کرد...چیزی که ندارم یه کم معرفت...البته باید اعتراف کنم که همش فکر میکردم که امکان نداره و بابایی برمیگرده خونه و حالش خوب میشه...بابایی کاش که بیشتر قدرتو میدونستم...کاش که یه کم ازت سوال میکردم از زندگی از دوست داشتن...از دلشکستگی و شکوندن دل...کاش میشد یه کم از این سوالای ذهن تاریکمو ازت میپرسیدم...وای که من چقدر حواس پرتم...اما بابایی همیشه همه میگن که باباییت خیلی آدم باحالی بود...خوب زندگی میکرد...کاش منم مثل تو باشم که البته همه بهم میگن که کپی پیسته توام...

ذکر این نکته فراموش نشه که امشب تولده منه نه سالگرد بابا بزرگم اما خب چیزیه که احساس کردم خیلی درونم سنگینی میکنه و اینجوری یک مقداری راحت تر میشم.

از دوستان عزیزی که خودشون میدونن کیا هستن به خاطر روزایی که زیاد باهاشون خوب نبودم و فکر میکردن که از دستشون ناراحتم عذر خواهی میکنم و اطمینان داشته باشن اگه من به احتمال یک درصد روزی از دوستی ناراحت شوم عکس العملم تحویل نگرفتن نخواهد بود و برخورد فیزیکی دارم در این مواقع...تحویل نگرفتنا به خاطر مشکلاته درونی و دل گرفتنه که حق مسلم ماست....

خب بسه دیگه سرتونو درد نمیارم

صدام کنید AmirMaz

تولدم مبارک


2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 23:32  توسط امیر مظاهری  | 

داغون
در ای لحظه که دارم اینو مینوینسیم چیزی نمونده که بشینم زار بزنم...
خستگیمو دوست ندارم....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 7:34  توسط امیر مظاهری  |