دیگه نه کلاسام رو میرم نه ذره ای درس میخونم نه ذره ای ورزش میکنم کلا کار مثبت تو مرامم نیست دیگه خب چه میشه کرد.....
فقط یه کوله رویا دارم که هر روز یکیشونو در میارم میندازم دور که کمرم خسته تر نشه....
کی گفته این قانونای درپیت مسخره فکر مثبت و اینارو؟؟؟
کی گفته هر کی شکر گذار تر باشه خدا بیشتر هواشو داره....
فکر کنم هر کی بیشتر جا داره خدا ازش میکنه هر کیم بیشتر جا داره بهش میچسبونه....بعضیا هر روز بدبخت تر میشن فکر منفی کردن یعنی؟رویاهاشون رو بلد نبودن تصور کنن؟بعضیام هر چی میخورن باز سیر نمیشن قرشون سر جاشه یعنی رویاهاشون قوی بوده؟
بیخیال بابا
من چی میگم شمام بشینین بخواین بخونینش
میدونم خودم چهار ستون تنم سالمه از خیلیا بیشتر دارد از حق خودمم بیشتر دارم...
اما دمت گرم...
یه دستی برسون
ممنون
سعی کنید بدهکار هیچکس نباشید....
الان داشتم فکر میکردم من همرو تو زندگیم بخشیدم و کینه هامو خاموش کردم و هر وقت کسی بهم بد کرد به سمتم اومد بخشیدمش....
این روزا خیلی دلم میخواد بخشیده شم...
خدایا خودت منو ببخش و کمک کن که بقیم منو ببخشن...
سلام
نمیخوام که امسال چیزی بنویسم.
سنت شکنیه دیگه.
مهم نیست که چی گذشته مهم اینه که هنوز وقتمون تموم نشده و میتونیم سالی پر از شادی و عشق و موفقیت داشته باشیم.
سال نو مبارک
روزای آخر سال
دلم میخواد امشب لباسمو عوض کنم بزنم بیرون....سوار ماشینم شه گاز بدم برم کوه...یا برم دم دریا....
اما حیف که میدونم همینکه درو باز کنم باید به دنیای واقعی سلام کنم
هر انسانی یک روز به دنیا میاد و یک روز از دنیا میره.
در این بازه زمانی قبل از آمدن روز دوم و بعد از آمدن روز اول هر ۳۶۵ و یا ۳۶۶ روز یک بار روزی به نام روز تولد برای فرد مورد نظر روزی خاص به حساب آمده و معمولا در این روز به جشن و پایکوبی میپردازند.
امشب سالگرد تولده اینجانبه...
از روز دوم به بعد به ازای هر ۳۶۵ یا ۳۶۶ روز یک روز را با دلی کمی غمگین و با یادی شاد از فرد مورد نظر به یاد کردن او و خاطراتی که از او دارند میپردازند.
امسال برای تولدم جای باباییم حسابی خالیه یادم قدیما بعضی از تولدما میرفتم خونشون میرفتیم پارک و سینما و تفریح با هم.
اما امان از من که انقدر بی معرفت بودم و یک ماهی که تو بیمارستان بود رو نرفتم دیدنش و خیلی تو وجودم داره سنگینی میکنه.خدا کنه بابایی منو این بارم مثل همیشه که دردسر سازی میکردم ببخشه هر چند خودم نبخشم.کلا این اواخر خیلی بی معرفت بودم و نمیرفتم سر بزنم...ماهی به ماهی...سالی به سالی...کنکور دارم ...امتحان دارم درس دارم پروژه دارم...کوفت بگیری امیر خان که ادعای زندگی کردنت زمین و آسمونو زن و شوهر میکنه اما از تو خالی انقدر...همه رفتن دیدنش و تو نرفتی...مامان بزرگم بهم گفت امیر بابایی عاشق تو بود...تو رو از همه بیشتر دوست داشت...منم از همه بیشتر دوسش داشتم اما خب چه میشه کرد...چیزی که ندارم یه کم معرفت...البته باید اعتراف کنم که همش فکر میکردم که امکان نداره و بابایی برمیگرده خونه و حالش خوب میشه...بابایی کاش که بیشتر قدرتو میدونستم...کاش که یه کم ازت سوال میکردم از زندگی از دوست داشتن...از دلشکستگی و شکوندن دل...کاش میشد یه کم از این سوالای ذهن تاریکمو ازت میپرسیدم...وای که من چقدر حواس پرتم...اما بابایی همیشه همه میگن که باباییت خیلی آدم باحالی بود...خوب زندگی میکرد...کاش منم مثل تو باشم که البته همه بهم میگن که کپی پیسته توام...
ذکر این نکته فراموش نشه که امشب تولده منه نه سالگرد بابا بزرگم اما خب چیزیه که احساس کردم خیلی درونم سنگینی میکنه و اینجوری یک مقداری راحت تر میشم.
از دوستان عزیزی که خودشون میدونن کیا هستن به خاطر روزایی که زیاد باهاشون خوب نبودم و فکر میکردن که از دستشون ناراحتم عذر خواهی میکنم و اطمینان داشته باشن اگه من به احتمال یک درصد روزی از دوستی ناراحت شوم عکس العملم تحویل نگرفتن نخواهد بود و برخورد فیزیکی دارم در این مواقع...تحویل نگرفتنا به خاطر مشکلاته درونی و دل گرفتنه که حق مسلم ماست....
خب بسه دیگه سرتونو درد نمیارم
صدام کنید AmirMaz
تولدم مبارک